|
|
|
|
|
|
|
مي روم تا مي روم هستم ، نمي مانم
اين همه سال ماندم و نگفتن كه منم هستم
با همه خنديدم و غم خوردم و رقصيدم و خواندم
ولي افسوس
خنديدن و غم خوردن و رقصيدن و رفتن
اندكي بودن و بعد از مدتي رفتن
حال تنهايم
با خودم شعر مي خوانم تا صدايم در خاطرم ماند
اشك را از ياد بردم
مي روم، شايد اگر رفتنم بگن بودم
" بگن يادش بخير...
خاطرش در خاطراتم تا ابد ماند..."


و عشق جا مانده در خیال من
رفتم تا شاید نشانی از تو یابم ٬ ردپایم در میان رد پاها گم شد اما.....
نشانی از رد پای تو نبود....
ظهر تابستان
تنها رهگذر کوچه سایه ها ٬ و می گذرد از یادمن یاد گذر آدمیان....
خورشید از وسط آسمان به پشت کوه ها رفت
دشت پر ازلالایی خورشید...
چراغی خاموش و سکویی خالی ٬ از آن همه عشق تنها همین مانده باقی
شبهای تابستان و رقص ستاره ها....
می روم از این شهر در این شب تنها....
و عشق را می گذارم پشت در....
........


دستها خالي
دلم پر ز درد
از درد نامردي ها دلم سخت شكست
پنچره اتاق بسته و دل خسته
من مانده و دفتري نيمه سوخته
من ماندم وخاطراتي سخت غمگين
تنها ، جدا از مردمان در اين سرزمين
هركسي آمد فريادي زد ورفت
حتي نماند با او فرياد زنم رفت
فعل آمد از ياد دفترم رفته ، رفت...
هميشه رفته رفته بود امروز هم رفت

در میان روزها در مانده ام
ساکت و سردو جدا من مانده ام
چشمهایم خسته از این انتظار کهنه است
خنده بر لبهای من نقش دروغی باطل است
گریه در دل می کنم ٬ گریه هایم بی صدا
روزهای آتشین ٬ دستهایم کوه یخ
در دلم دردی عجیب ٬ دردی از جنس فریب
باکه گویم قصه ام
قصه ی پر غصه ام
تا که گفتم آه ... او آتش گرفت
من شنیدم قصه اش آرام گرفت
هر که را دیدم به دردی مبتلا
هر که با من بود از غم ها جدا
درمیان مردمان قصه گو
گم شدم تو قصه ی من را بگو
قصه من یک کلام آغاز و پایانش همین
اولش ه آخرش ن درد هجران دارد این دل