|
|
|
|
|
|
|
مي خوام بگم
هرچي كه گفتم دروغه
مي خوام بگم
خودش نخواست كه با دل من بمونه
مي خوام بگم ....
دوستم نداشت
اون از چشمام فراريه
با اين كه باور ندارم
اما مي گم ....
آخر قصه ي ما .... جدائيه
انگار اون همه دعا فايده نداشت
خدا هم از عشق ما خبر نداشت
حالا تنها شده اين دل مي دونم
كه بايد تنهايي اينجا بمونم
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي ياد
تا قيامت چشم من گريه مي خواد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی
دوستت دارم
امشب بر من چه گذشت ...
ياد آن شب که گذشت و يادمان رفت شب های دگر در راه است
يادمان رفت و
چشم در چشم هم
يادمان رفت و
عهد بستيم نشكنيم عهد هم
يادمان رفت كه صبح نزديك است
يادمان رفت يكي به غير ما بينندست
گفتيم هر چه بادا باد ... قسمت اين بود كه باشيم با هم
ننوشيده جام بوديم مست ... شعله هاي نگاه مي كرد بزم
پاي مي كوبدي ....... مي چرخيدي و مي خواندي و چه مي رقصيدي
واي بر چشمانم ....
واي بر چشمانت ....
واي بر ساده گي هردوي ما ....
و گذشت آن دو سه شب در پي آن اين همه شب
بي تو بر من چه گذشت و به تو اما چه گذشت ...
به تو بي من چه گذشت و
به من آخر چه گذشت و
اين همه فعل گذشت و
« واي بر هر چه گذشت »
و گذشت در پي هم امشب هم آخر بگذشت ...
امروز هم مانند دبروز ....
مي گذرم از پياده رو از برگ ريز پاييز
مي گذرم چون غريبه از ميان رهگذران
حكم اين فصل بي وفا ئيست ...
قانون اول جدايي .... واي بر اين بينهايت سياهي
نگاه كن برگها پائيز را دليل بي وفايي مي دانند
برا ي لحظه اي پرواز « از شاخه تا زمين » از درخت از ريشه ي خود دلكنده اند
« تنها براي لحظه اي پرواز با آنكه مي دانند مي ميرند !!! »
مانند پروانه كه به عشق يكبار پريدن پيله را قفس خود ساخته
مي گذرم ... مانند ديروز اما .....
پر از خلوت است امروز و دستهايم سرد تر از ديروز
چشمهايم بس كه نامردي ديدند چشم دوختند به زمين ....
من از جنس همين خاكم يادم رفته بود ...
آري نفس جدايي انداخت بين من و زمين و غرور از خاطرم برد از جنس همين خاكم ...
فاصله بين منو زمين كم است به اندازه قامتم
سايه باوفا تر از من است « يادم باشد روزي منو سايه يكي مي شويم با خاك »
آنروز حتي براي لحظه اي كوتاه پرواز را تجربه خواهم كرد
« به فاصله يك نفس تا به زمين »
به اميد آنروز است كه امروز مي گذرم مانند ديروز ...
گفتي از من بنويس
از تو از من كه نوشتم ....
يادم آمد كه شبي دل به تو بستم
يادم آمد كه چه عهدي با تو بستم
وتو گفتي كه من آن عهد شكستم
گفتي از من بنويس
قلمم خسته و دلبسته به جوهر
دل من سوخت بحالش
كه چه مي غلتد و مي سوزد به پاي من بي من
دل من سوخت بحالم
شدم چون قلمي كه دگر جوهر ندارد
واي بر من كه گر روزي بخواهم بنويسم ....

تو مي گي قصه نگو
گم شدي تو قصه ها ، ديگه تو قصه نگو
تو مي گي به اون كه دوست داري الهي برسي
مي گي از زندگي بيزاري ... بيزاري
به خدا ... به خدا كه منم بيزارم
ديگه هيچكس رو تو دنيا جز خودم دوست ندارم
زندگي يه قصه نيست حقيقته
عشق ديگه تو دنيا نيست ، عاشقي حماقته
آره تو بگو الهي ... شايد من پيدا بشم
من به دنبال خودم تو قصه ها گم شده ام
تو كه از حرفاي من خسته شدي زود قضاوت مي كني
توكه هيچ نشوني از خودت نذاشتي زود قضاوت مي كني
از كدوم حرف دلم خسته شدي از مردنم ؟؟؟
اگه من نمرده بودم كه تو قصه نبودم
اين منم ،يه مرده ام كه بدنبال خودم ميگردم
آره تو بگو الهي ... شايد من پيدا بشم
من به دنبال خودم تو قصه ها گم شده ام
من نمی دونم شما کی هستید ولی چرا ؟؟؟ جرا می گی بویی از مهر و
وفا نبردم چرا ؟؟
چرا ميگي به صورتم ماسك زدم و فقط خوب حرف مي زنم ؟؟؟
.....
دست تکان دادی و تکان دادم دست
گفتم ز فاصله مي ترسم و گفتي که نترس
گفتم تو پشت آن كوههايي و من به شرق
گفتي ستاره يكي باشد و آسمان بالاسر
گفتي گربميرم ستاره آنجا هست
خنديدم و گفتم نگو زمرگ نگوكه بي تو ميميرم
خنديدي و گفتي بمردن من تو نخند
گفتم ستاره گر بميردم از ياد نمي برم عشقت
رفتي و عهد بستي از بماني بر سر عهد ت
رفتم عهد بستم چون ستاره باشم در آسمان دلت
رفتي و رفتم و آن روزها و شبها رفت
رفتي و دگر سراغي نگرفتي زعهدو پيمانت
رفتم و نفهميدم آن ستاره چه شد
شايددر گذر ازستاره ها گمشد
يا چون تو مرا ازياد بردو ازشكستن عهد تو مرد
امشب ميان تاريكي مطلق به زير سايه ي ابرها
مردنش بسوگ نشستم ام با ماه
از ماه سراغ ستاره را گرفتم شبي خاموش شد
از خود سراغ خود گرفتم غافل از آن كه....
مردم !!!