|
|
|
|
|
|
|
نفرين
توي يه شهر بي طرف مي خواي باشي همسفرم
گفتي تو ثابت بكني از همه دنيا مي گذرم
گفتي براي عاشقي فقط يه فرصت ما داريم
گفتم بهت مي ترسم از رفتن و بر نگشتنت
بزار دلم تنها باشه دلي كه آهي نداره
خسته از درد زمونه طفلكي عشقي نديده
دلم شكسته از همه ، بازنده ي اين زمونه
التماس دستاي من برااي گرماي يه دست
گم شده تو فصل خزون از دست تو نبود نشون
ميري و مي ميرم عزيزم منو تو اونجا غريبيم
هر دو تامون مسافريم نزار تو غربت بشكنيم
من مي دونم فاصلمون عاشقي رو گم مي كنه
پس دلمو عاشق نكن اگه بري اون ميميره
سرمشق زندگي من نقش دو تا دست نبود
دستام بايد تنها باشن تا كه يه روز از راه مياد
نمي دونم كي از كجا دستامو از من ميگيره
ولي مي دونم غريبست نه اون كه عاشقش شدم
بازيچه ي دلم نشو من با دلم نفرين شدم
تو برو مال من نشو دل منو اسير نكن برو برو
تو برو از اين ديار منم كه انجا مي مونم
منم و سرماي يه دست توي حسرت دو تا دست
اينجا واسه دست تو دست هم حكم جهنم مي زنن
تو برو من مي مونم با ياد نديدنت
تو برو من مي مونم با عشق زنده بو دنت
خداحافظ ...