|
|
|
|
|
|
|
باورم نمي شود اما انگار روزها زودتر مي گذرند
تنها ترانه ام ...
نمي دانم چرا اما برگشت از رفتنت باورش سخت است
تنها ترين براي من ...
روز هاي سختي تنهاترين مي شوم باز
روز هاي سختي ...
وهزاران حرف نگفتني در دل
چرا دوستت دارم؟؟؟
و تو مي شماري روزها را براي لحظه ي رفتن
و من مي شمارم معكوس روزهاي بودنت را
تنها ترين براي من تنهاترين مي شوم باز
مي فهمي ؟
نمي دانم اگر برگردي نفس باشد يا نه ...
نمي دانم اگر برگردي سراغي از من گيري يا نه ...
نمي دانم ،نمي دانم چرا من دوستت دارم؟
اگر عاشق شدن سخت است
بزار عاشق شوم يارب
اگر فاصله فرسخ هاست
بزار پروانه شم يارب
من از پيله ام بيزارم
مرا پروانه كن يارب
نمانده لحظه اي ديگر
تو خود مي داني اي يارب
براي لحظه اي پرواز
مرا پروانه كن يارب
.....
از فاصله كه مي گويم مي گويي
هيس !!! بهانه مي جويي؟
از آمدنم مي پرسي و مي گويم
: ..... آه ....
مي گويي فرصتي نيست پس زودتر
: ......
كاش مي دانستي " فرصتي ديگر نيست "
تو خبر از حالم نداري و فقط مي گويي زودتر
آخر چگونه پاي رفتن بسته ست
حتي دگر براي پروانه شدن هم فرصتي باقي نيست

تو مي پرسي براي چه امشب پريشاني؟
چشم در چشمان من مي دوزي و مي پرسي
چشم در چشم تو مي گويم افسوس ...
چشم از چشمم گرفت...
دست در دستم گرفتي وباز پرسي چرا انقدر سرد؟
دست از دستت گرفتم وگفتم افسوس ...
دست در دستش ندادم ....
دل دستش شكست ...
لحظه آخر تو برگشتي و ديدي برنگشتم من
و پرسيدي چرا آخر؟
: دل من هم شكست
تو پرسيدي در اين دنيا به دنبال چه مي گردي؟؟؟
و خنديدم و برگشتم چشم در چشمت نهادم ، دست در دست تو گفتم
خداي من كجاست ... نشانش را نمي داني ؟
:چه مي خواهي؟
:مردن را...
:چرا آخر؟
: دلم تنگ است ، من از فرداي فرداها مي ترسم
در اين دنيا دگر چيزي نمي خواهم
كه گر عاشق شوم ، دل كندن از معشوق ، واي سخت است
وبوسيدي دو دستم را و گفتم روزگار نامرد است چقدر امشب دلم تنگ است
و رفتي تو و رفتم من ....
:خدا حافظ .
نمي دانم چرا ولي انگار دوستت دارم
خاطرات خنده ات را با آن كه تلخ بود ، در خاطرم دارم
و مي دانم روزي ، آري شايد دور باشد ، اما زود مي آيد
كه از يادم رود يادت ....
و با چشم خود بينم دست در دست ديگري دادم
كه از يادت رود يادم ....
و با چشم دل بينم دست در دست ديگري داد ي
و من اين جمله را بارها پرسيده ام از خود " آيا دستش را دوست خواهم داشت؟ "
نمي دانم ....
كه از يادم رود يادت و يادت رود يادم؟
نمي دانم ، نمي دانم ، نمي دانم چرا ولي انگار .... هنوزم دوستت دارم
برايم گفتنش سخت است من از فرداي فرداها مي ترسم
و مي دانم هرگز نخواهي رفت از يادم
نه !!! نخواهي رفت از يادم
.....
وصيت مي كنم امشب
كه گر روزي تو باشي و نباشم من
همان روزي كه شايد آوري بر ياد چشمانم
همان چشمي كه ديدند چشمانت
به خورشيد و باران و برفي كه مي بارد
دلم را در خاك بگذار آرام ، نشكند
و چشمانم را ببندوگوشهارا پنبه بگذار ، نشنود
گر خواهي به گوشم آيه اي خواني براي آخرين بار
به زبان من بگو تا بدانم چه مي گويند لبهايت
و مي دانم كه اشك از چشمان تو مي بارد
همان چشمي كه هرگز نديدند چشمانم
آنقدر زجر نكش زود از ياد خواهي برد چشمانم
خاك مي ريزي به رويم ، آب مي پاشي به قبرم
و سنگي مي گذاري بروي خاك من ...
راستي چه مي خواهي نويسي ها؟؟؟
وصيت مي كنم امشب بروي سنگ قبرم نويسي تو:
براي لحظه اي پرواز تا سر آغاز باران
پر كشيد و رفت تا انتهاي آسمان
در اين دنيا چه مي خواست ، نمي داند
چرا بي بال آمد براي لحظه پرواز ، نمي داند
و رفت و رفت و از ياد خواهد رفت چشمانش
و چشمانت به چشمانش قسم بيهوده مي نالد ...