|
|
|
|
|
|
|
هر گاه ديدم که نيستي با من
تو بودي در من
و صدايت چون تپش قلب
مي تپيد انگار
زير باران در كوچه ي اندوه
حسرت دست در دست تو رفتن
شانه در شانه ي هم خيس شدن
وتو هستي با من
گر چه در كوچه كسي نيست جز من
و شب هنگام
تو در چشمهاي من مي خوابي
با آنكه من تا صبح با يادت
چشم بسته بيدارم
آري تو هستي همه جا و نيستي بامن
و تو هستي در من
چه بگويم آخر
سخني ديگر نيست
و شب آرام از خانه ي ما مي گذرد
به اميد فردا
كه رنگ صداي تو از راه رسد
به تو مي انديشم
به تو اي از تو براي تو نوشتن
زيباست
...

چي بگم از اين زمونه
مثل ساز نا كوك مي مونه
انقدر بد مي خونه
كه آدم رو از عاشقي مي رونه
آره عاشقي سخته ولي من ...
هستم
اما از نامردي اين روزگار ...
مي ترسم
شنيدن دوستت دارم
قلب منو مي لرزونه
به دل مي گم عاشق نشو
فا صله بيداد مي كنه
اما دل ساده من
دل به صدا بسته دلم
طفلكي عاشق شده
عقل از عشقم گريزونه
آخه دل ساده ي من
زخم زمونه به دلش
دلم به حالش مي سوزه
تنها توغربت مي ميره
با دلكم بازي نكن
پشتش به باد ه به خدا
بازي باد و بارونه توي دل و چشماي من
مي خواد كه عاشق بمونه
مي ترسه كه كم بياره
يه روزي از همين روزا
بي صدا
آروم
بميره
...
دلم رو بردي باز از نو
ديگه چي مي خواي
....
