|
|
|
|
|
|
|
یاد اون عشق قدیمی توی دل جونه کرده
دل که باورش نمی شه ...
هی می گه که بر می گرده
دل می گه ساده گذشتی
می گه تو خودت شکستی
آخه من چی بگم ای دل ؟؟
دل که باورش نمیشه چی بگم آخه شکسته
منم باورم نمی شه
اما هر چی بود گذشته
من که باورم نمی شه که گذشته ...
که گذشته ....
کاش می شد من چشم ببندم
آره از غصه می مردم
شاید روزی سر قبرم
پا بذاره تا ببینه
که با این دل چه کرده
ای خدا چی شده امروز که دلم هواشو کرده
زخم این عشق قدیمی
دوباره سر باز کرده
آخه شاید فقط یک عکس
دلم رو دیونه کره
چی بگم ای دل ساده
اون دیگه بر نمی گرده...
من فقط می خوام بدونم
کی جای عشقمو پر کرد
جای این عشق قدیمی
کی توی دلت خونه کرد
به کدوم چشم سیاهی
چشم من دیدی عزیزم ...
من که باورم نمی شه که گذشته ...
که گذشته ....
گفتي بروي جدايي خط كشيدي
گفتي كه از رفتن من بيزاري
گفتم ساكت ...
لحظه هيچ نگفتي و نگفتم من
گفتم وسعت فاصله را حس كردي
اگر چيزي نگويم و نگويي تو
نه انگارمن هستم و نه هستي تو
صدايت لرزيد گفتي : نه !!!
تو هميشه هستي و هستم من
....
چه شد آن همه احساس ، نمي دانم
چه شد آن همه پيمان ، نمي دانم
تو كه گفتي پاك تر از چشم تو در اين دنيا نيست
به كدام چشم ، چشم مرا ديدي نمي دانم
به صدايم ترانه مي گفتي
توكه دل به ترانه ها بستي ، به كدام ترانه مرا شنيدي ، نمي دانم
تو عهد شكستي و گفتي چشم باز كردي ، فا صله را ديدي
گفتي دگر به صداي من دل نمي بندي
شب عشق در سرماي زمستان گفتي كه دروغ مي گفتي ...
دل از من گرفتي و به ديگري داد ي
گفتي دل به من نبند كه اينجا دل بستم
نگفتي شايد منم دل به دلت بستم ؟
آن لحظه گفتي كه دروغ مي گفتي ، صداي شكستن دلم را نشنيدي؟
يا آن موقع كه گفتي دل به ديگري دادي
لرزيدن صداي مرا نشنيدي ؟؟؟
واي بر روزي كه برگردي ...
واي به روزي كه برگردم
يعني دوباره دل به چشمان تو مي بندم ؟؟
نمي دانم ولي انگار هنوزم ....
نه !!!!
فقط خاطرها ست که می ماند
تاریخ تولد شعر :
20 شهریور 85
تارا
....
- به چه جرمی؟
چون تو زیبایی و رخ می نمائی .
تو باید در گونی پوسیده باشی ...
گرگ ها در کمین تو اند و تو چون بره ای ...
ما برای خودت می گوئیم !!
- چوپان گله را ول کرده به دزدان پیوسته ؟
- چرا تا بحال ما بره نبودیم و رهگذران گرگ ؟؟
زیاد حرف می زنی خاموش !!
با نبودن بره گرگ به چه نبگرد و در فکر چه باشد ...
- به خاطر خودتان می گویم نکند گرگ ها به جان دزدان بافتند!!
ما خود روباهیم ...
با گرگ ها معامله می کنیم ...
اگر نشد آنها هم در گونی پوسیده می کنیم !!
اگر زیاد حرف زنی خودمان بجای گرگ تو را می خوریم !!
....

قهوه تلخ می نوشم امشب
که بس نا جوانمردانه دل تنگ است
و می تازد نوای ساز
در اتاقم باز ترانه ی الهه ی ناز
از خاطرم می گذرد خاطرات
در پس هر اندوه خوشحالم
که خدا هست ، آری هست
ای روزگار غدار هر چه می خواهی بتاز
که چه زیبا می رقصانیم به ناز !!
رویم نمی شود خدارا صدازنم اما
نفس در نفس حس می کنم ...
آری خدا هست انگار..
رویم نمی شود اما
خدارا دوست می دارم
خطا می کنم اما ...
جدا نمی شود همیشه هست خدا
ندیدم مثل تو مهربان
ندیدم مثل تو زیبا
که هر کس ترک کرد من را
که هر کس زخم زد دل را
چه در شادی چه در اندوه
تو بودی تو ... تو بودی تو
من از مردن نمی ترسم
من از آتش نمی ترسم
تو را یک لحظه هم بینم
بهشتت را نمی خواهم
که هر کس بود دو روزی بود
نه با من بود به جسمم بود
و گر عشقی به دل دارم
اگر حتی خطا باشد
اگر تقدیر جدا باشد
دلم قرص است تورادارم
به آنچه گفتم و هستم وفادارم
من از فردای فرداها می ترسم
ولی در دل امید دارم
خدایا من تورا دارم
با تو بودم اما خویش را می دیدم
تو مرا می دیدی
صورتی خسته و سرد
چشمهایی پر درد
و سخن ها در دل
و دو صد چندان غم
آه افسوس که من با تو بودم اما
خویش را می دیدم
تو به من گفتی ز من رنجیدی؟
که چنین نا لانی...
صورتت هست همه غم
چشم هایت ماتم
من چه کردم آخر؟؟
در جوابت گفتم :
با تو هستم اما بی تو در رنج و عذاب
چشم در چشمانت نیست اینجا هیچگاه
از تو من پرسیدم : تا کی مانی بامن ؟
و تو آرام گفتی : تا ابد عشق من ...
نفسی تازه کشید این دل من
از نفس نوری گرفت چشمانم
آه ...افسوس ،افسوس
من دوباره با تو خود می دیدم ....
کاش می دانستی که چه حالی داشتم
تو ز صورت خواندی ، آن همه حسرت و غم
من که خود می دیدم ...
پس چه گویم ... افسوس ....