|
|
|
|
|
|
|
تولدم مبارک ...

قصه عشق منم تموم شد ......حالا دیگه باورم شد که واقعا باختم ....

نمی شه باورم نیستی
نمی شه باورم رفتی
دل از من گرفتی و به یار دیگری دادی
نمی شه باورم که باورت شد
جدایی
آخر بازی ما شد
ولی حالا که دست در دست او دادی
ولی حالا که چشم در چشم و لب بر هم .........
ولی حالا ...
نه.....!!!
هنوزم باورم نیست
هنوزم باورم نیست که دل بستی
و می دانم که روزی تو
دو چشمم را ببینی باز...
.....
وای نفرین
نفرین
....
تو یادت هست که پرسیدم :
تو از یاد می بری یا من ؟؟
و تو محکم این گفتی ...
"به چشمانت قسم چشم از چشمت نمی گیرم "
......
قسم خوردی تو یادت نیست ؟؟؟
چگونه چشم از چشمم گرفتی تو عهد را شکستی و فراموشی ....
به پای یار دیگر عشق دیگر آه ...... افسوس ....
که می دانم دلت همواره با من هست ...
افسوس که می دانم نخواهی کرد فراموشم
که می دانم خدا هم نیز می داند
چه کردند با من و با تو ...
.....
تو یا دت هست که من گفتم ؟؟
.....
نشانت را هنوزم در دست دارم ....
و امسال می شود 8 سال ....
چه شد آن عهد و پیمان ....
دو سال است که ندیدم تو ...
چه کردند با من و با تو...
...
یارت را دیدم
از کنارم رد شد
و می دانست من کیستم
و لبخندمی زد و می رفت
....
کاش زیبا بود ...
کاش هم شانه ی تو بود ...
کاش
آنقدر بود که من پیشش هیچ بودم ...
کاش او نیز مثل من ، " تو " عشق اولش بودی ...
ولی افسوس
که کوچک تر از آن است که لایقت باشد
.....
به دستانی که تا بودی به هیچ دستی نمی داد دست
به عهدی که هنوزم نشانش هست بر دست
فراموشت نخواهم کرد
هنوز هم چشم در راهم
به راهی که نشانت را نمی یابم
هنوزم چشم در راهم
اگرچه دستت دست دیگری باشد
همان یک لحظه را کافی
که بینم تو...
همین کافی ....
که بینی من ...
