|
|
|
|
|
|
|
سخته سخته باور اين كه هنوزهم می شه آغاز کرد
که من نباختم بلکه تو باختی...
باورکن تو باختی ...
به چشمانم ...
قسمت را شکستی ...
نگاه کردی که هیچ دوباره با چشمانت التماس کردی ...
بخشش ...
نه ...
نمی بخشم ....
نگاه کن به اولین روزی که نوشتم
به اولین روزی که باور کردم باختم
نه به چشمانت ...
به دروغ هایت ...
مثل آخرین دروغت که گفتی بر نمی گردی و بر گشتی...
با آن همه غرور میان دوچشمم و محکم گام بر داشتن روی زمین
اما همیشه این حس با من بود که من بازندم ...
اما حال که برگشتی
تو باختی ...
هیس...
فقط نگاه کن ...
این منم ...
بزرگ شده ام نه ؟؟؟
چقدر منتظر این روز بودم ...
و حال آمد اما تو با لباس سیاه از غم از دست دادنه ...
ومن با لباس سیاه ...
تو زخم خورده روزگار و رنجیده تراز من
من زخم خورده تو رنجیده ی روزگار
همین که نگاهم کنی و دانی دیگر از آن تو نیستم کافی ست ...
نگاه کن نگاه کن مرا ...
تو مثل چشمانم زیاد دیدی اما هرگز عشقی که درون چشمانم بود را
هرگز....
هرگز.......
هرگز میان چشمان دیگری ندیدی
وحال عشق است یا نفرت نمی دانم ...
دوباره تورا خواهم دید...
به همین زودی ها ...
وآن روز یا دوباره آغاز می شود یا برای همیشه میان عشقهای نافرجام گم
یا نفرت یا عشق
ودر هر حال نفرین بر تو باد ...
نفرین ...