|
|
|
|
|
|
|
سلام
این بار دومیه که من آپ می کنم بدون اینکه هیچ کسی جز خودم و خدام
بدونه چی نوشتم
چقدر اینطوری آدم راحته ...
گاهی وقتا خیلی خوبه آدم خودش باشه و خودش ....
امروز روز پدره ...
مطمعنا حالش خرابه ... از پدرش چیزی نمونده براش جز یه سنگ قبر و یه
عکس هک شده روش ...
نمی دونم فردا می بینمش یا نه ... از اون قبرستون چه خاطره هایی که تو
خاطر من بجا نمونده ...
روزی که بالای قبر پدرش نشسته بود و زار زار گریه می کرد ...
من خیلی خودخواهم ... حداقل می تونستم بهش تسلیت بگم اما انقدر حس
انتقام ، خودخواهی وجودمو گرفته بود که تا صداشو شنیدم منگ شدم و گفتم
"ما با هم نه رابطه ای داشتیم ، نه داریم ، نه خواهیم داشت و اون عین جمله
های منو تکرار کرد چقدر راحت بهم دروغ گفتیم چقدر راحت گذشته رو فراموش
کردیم و عین دانشجو ها تو جشن فارق التحصیلی که عهد می بندن و باهم
تکرار می کنن ماهم باهم گفتیم و تکرار کردیم و ... خداحافظ "
خیلی جالب بود اون اول بهم نامزدیمو تبریک گفت و منم نامزدیشو غافل از اینکه
.....................
دیگه واسه گفتن این حرفا خیلی دیره ...
مشتاق دیدنش نیستم اما خیلی دلم می خواد ببینمش ، از زندگیش با خبر بشم
چیکار می کنه ....... دوباره با رویاست یا یه رویای دیگست ...
جزآرزوی خوشبختی چیزی براش ندارم ...
هنوزم یه گوشه از قلبم مال اونه و تا ابد مال اون می مونه ، حتی اگه تمام وجودم
مال کسه دیگه ای باشه ... تو تمام هم آغوشی ها اون تیکه از قلبم ذجر می کشه
تا ابد ...